تبلیغات
تواضع بی جا آخرین حد تكبر است - مامانی دوست دارم
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مامانی دوست دارم

عشق مادر

وقتی ˜ه تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خش˜ می ˜رد
تو هم با گریه ˜ردن در تمام شب از اون تش˜ر می ˜ردی
!
وقتی ˜ه تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تش˜ر می ˜ردی، ˜ه، وقتی صدات می زد، فرار می ˜ردی
!
وقتی ˜ه 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می ˜رد.
تو هم با ریختن ظرف غذا ،˜ف اتاق،ازش تش˜ر می ˜ردی
!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ ˜ردن میز اتاق نهار خوری، ازش تش˜ر می ˜ردی
!
وقتی ˜ه 5 ساله بودی، اون، لباس شی˜ به تنت ˜رد تا به تعطیلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تش˜ر ˜ردی
!
وقتی ˜ه 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می ˜رد.
تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تش˜ر می ˜ردی
!
وقتی ˜ه 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید.
تو هم، با پرت ˜ردن توپ بیس بال به پنجره همسایه ˜ناری، ازش تش˜ر ˜ردی
!
وقتی ˜ه 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چ˜وندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تش˜ر ˜ردی
!
وقتی ˜ه 9 ساله بودی، اون، هزینه ˜لاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تش˜ر ˜ردی
!
وقتی ˜ه 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی ˜رد تا تو رو از تمرین فوتبال به ˜لاس ژیمناستی˜ و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی،با بیرون پریدن از ماشین، بدون این˜ه پشت سرت رو هم نگاه ˜نی
 !
وقتی ˜ه 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی، ازش خواستی ˜ه در یه ردیف دیگه بشینه
!
وقتی ˜ه 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی، صبر ˜ردی تا از خونه بیرون بره
!
وقتی ˜ه 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد ˜ه موهاتو اصلاح ˜نی.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری
!
وقتی ˜ه 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو ی˜ ماهه تابستانی تو رو پرداخت ˜رد.
تو هم،ازش تش˜ر ˜ردی، با فراموش ˜ردن، نوشتن ی˜ نامه ساده
 !
وقتی ˜ه 15 ساله بودی، اون از سرِ ˜ار برمی گشت و می خواست ˜ه تو رو در آغوش بگیره(ابراز محبت ˜نه).
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی، با قفل ˜ردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی ˜ه وارد اتاقت بشه
!)
وقتی ˜ه 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد ˜ه چطوری ماشینش رو برونی(رانندگی یاد داد).
تو هم، ازش تش˜ر می ˜ردی، هر وقت ˜ه می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی
!
وقتی ˜ه 17 ساله بودی، وقتی˜ه اون منتظر یه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت ˜ردی و، اینطوری ازش تش˜ر ˜ردی
!
وقتی ˜ه 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می ˜رد.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی،اینطوری ˜ه، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی
!
وقتی ˜ه 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل ˜رد.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی، با گفتن خداحافظِ خش˜ و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر این˜ه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی
!!)
وقتی ˜ه 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید ˜ه، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره
!!
وقتی ˜ه 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تش˜ر ˜ردی: من نمی خوام مثل تو باشم
!
وقتی ˜ه 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تش˜ر ˜ردی،ازش پرسیدی ˜ه: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه ˜نی
!
وقتی ˜ه 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تش˜ر ˜ردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن
!
وقتی ˜ه 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد این˜ه، در آینده می خوای با اون ها چی ˜ار ˜نی، ازت سئوال ˜رد.
تو هم با دریدگی و صدایی(˜ه ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفا
ً!!
وقتی ˜ه 25 ساله بودی، اون، ˜م˜ت ˜رد تا هزینه های عروسی رو پرداخت ˜نی، و در حالی ˜ه گریه می ˜رد بهت گفت ˜ه: دلم خیلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تش˜ر ˜ردی، اینطوری ˜ه، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب ˜ردی
!!
وقتی ˜ه 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید ˜ه تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تش˜ر ˜ردی، "همه چیز دیگه تغییر ˜رده
!!"
وقتی ˜ه 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد ی˜ی از اقوام رو یادآوری ˜نه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تش˜ر˜ردی
!!
وقتی ˜ه 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و ˜م˜ تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی ˜ردن در مورد این˜ه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تش˜ر ˜ردی
!!
و سپس، ی˜ روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام ˜ارهایی ˜ه تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد
.
 اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش ن˜ن ˜ه بیشتر از همیشه بهش محبت ˜نی
...
و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریقش رو فراموش ن˜ن و به راحتی از اونها نگذر...
همیشه به یاد داشته باش ˜ه به مادرت محبت ˜نی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری
!!!!!
 


تقدیم به مادرعزیزم




یکشنبه 2 بهمن 1384-01:01 ق.ظ
نظرات() 

maricruzcuriel.wordpress.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:56 ب.ظ
Hurrah, that's what I was looking for, what a data!
existing here at this website, thanks admin of this web page.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر