تبلیغات
تواضع بی جا آخرین حد تكبر است - شعر
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شعر

HydroForum® Group

هو

 

پیرا هن پاره ی شب

 

باغ با دلهره درحال شكوفا شدن است

رود با همهمه آماده دریا شدن است

ابرها لكه دامان زمین را شستند

خاك در تاب و تب گرم مطلا شدن است

 

سر زد از پیرهن پاره شب یوسف ماه

دولت گم شده در معرض پیدا شدن است

 

بگسل ای سلسله، ای سلسله ممتد شب

نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است

 

ای گشاینده ترین دست، كلید تو كجاست

قفل این پنجره ها منتظر وا شدن است

 

گوش كن، ای شب كر، صحبت صبح و سحر است

.آفتاب آمده كی فرصت حاشا شدن است

 

از بهروز یاسمی

 
 
 
 

تصویری از آشفتگی

 

تصویری از آشفتگی، در قاب چشمان خودم

تركیب ناهمگونی از الحاد و ایمان خودم

 

انگیزه آغاز من، یك اتفاق ساده بود

با سادگی هم می رسم، روزی به پایان خودم

 

با خط حیرت می كشم، نقشی به پیشانی تو

با دست تهمت می نهم، ننگی به دامان خودم

 

از  ناتوانی های خود، غرق خجالت می شوم

در پیش تو، در پیش او، در پیش وجدان خودم

 

از چارچوب سادگی، بیرون نرفت اندیشه ام

.محدوده كم وسعت دیوار زندان  خودم

 

از  بهروز یاسمی

 
 
 

ابر حسود

 

خون می در رگ هر تاك دوید ای ساقی

آب حسرت ز لب جام چكید ای  ساقی

 

دست الطاف بلند  تو بنازم كه چو سرو

سایه ات بر سر همسایه رسید ای ساقی

 

یاد آن شاعر سر سبز سفر كرده به خیر

كه بجز داغ دراین باغ ندید ای ساقی

 

دست تقدیر فرو ریخت بهم ور نه كنون

برده بودم به فلك كاخ امید ای ساقی

 

چه خیالی ست از این آمد و رفت ای مردم

چه فتوحی ست در این گفت و شنید ای ساقی

 

در تماشای تو بودیم  كه  یك ابر حسود

پرده ای بر رخ مهتاب كشید ای ساقی

 

من افتاده ز پای  ستم انداخته را

تو مگر دست بگیری به نبید ای  ساقی

 

از بهروز یاسمی

 
 
 
 

رفتی تنها شدم

 

ای گل پریشانم مکن        درد آشنا جانم مکن

همچون بنفشه از قفس          سر در گریبانم مکن

رفتی و من تنها شدم          بازیچه غمها شدم

ای نازنین بهر خدا         بازی تو با جانم مکن

زده ای به هم تو به دست غم               مگر آشیانم

به وفای تو که به پای تو          دل و جان فشانم

تو یا به پیامی یادم کن        یا به کلامی شادم کن

به سکوت عالم شب        ز فغان مانده بر لب

به فروغ صبح صادق        به سرشک چشم عاشق

ندهم به آن کسی دل         که غم دلم ندارد

نخورم فریب عشقی         دل من اگر گذارد

 
 
 
 

درد ما را نیست حاجت بر شفای بوعلی

تا چو درگاه علی دارالشفا داریم ما

می پسندیم آنچه بر ما می پسندد لطف دوست

خیمه در صحرای تسلیم و رضا داریم ما

تا بصد فرسنگ از نفس و هوی دوریم ما

آنچه می خواهند جز کذب و ریا داریم ما

 
 
 
 

سرود

 

گره میزنم تار ابریشم سرخگون را

به آوای تندر

.به آوای باران

می آمیزم این شبنم پر تپش را

.به  دریای  یاران

اگر چند كوتاه، اما

،گره می زنم این صدا را

درین كوچه آخر

.به هیهای بالنده بالای یاران

 

از شفیعی كدكنی

Edited by Saman

 


شنبه 5 فروردین 1385-01:03 ق.ظ
نظرات() 

vitamin d overdose foot pain
یکشنبه 18 تیر 1396 04:38 ق.ظ
My brother recommended I might like this website.
He was totally right. This publish actually made my day.

You cann't consider simply how so much time I had spent for this information!
Thank you!
http://holtcjzadfuzmf.soup.io/
دوشنبه 1 خرداد 1396 06:23 ق.ظ
I've been browsing online more than 4 hours today, yet I never found
any interesting article like yours. It's pretty worth enough for me.
In my opinion, if all site owners and bloggers made
good content as you did, the net will be much more useful than ever before.
بایا
یکشنبه 6 فروردین 1385 06:03 ق.ظ
به به.. بر و بچه های یروان. پا روسكی پانیمایته؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر